احمد احمدى بيرجندى و سيد على نقوى زاده

110

مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي )

چو مأمون پيرو هامان و فرعون بود اندر دين * به سجّين اندرون بادا قرين فرعون و هامانش كسى را گر خلاف افتد درين معنى بگو تا من * مسلّم دارمش ايدون 7970945 خ 0 7 خ به صد آيات و برهانش شنيدستم كه مأمون را شمردند از مسلمانان * مسلمان نيستم گر برشمارم از مسلمانش محمّد خاتم پيغمبران بگذاشت در گيتى * على با يازده فرزند و با احكام و قرآنش تو اى سلطان دين اى پيشواى هشتمين بنگر * يكى بر درد پنهانم كه پيدا نيست درمانش سيه رويم سيه نامه چنان از نفس خود كامه * كه جز نيسان لطف تو نشويد هيچ بارانش قلم بر كف نهادم تا نويسم نامهء شوقت * ز سوز سينه گر آتش نيفتد در نيستانش رخى خواهم به درگاهت چو مِهر خاورى روشن * اگر رخصت كند روح الامين يعنى كه دربانش دليل كعبهء مقصود ، توفيقى است يزدانى * به پاى سعى ره نتوان برون برد از بيابانش مرا خواندند باب و مام چون همنام فرزندت * از آن بر جانشان خوانم ز حق رضوان و غفرانش بدان نام گرامى خوانمت اى سيّد عالم * كه اين بندى شيطان را ممان در بند و برهانش سخن را بس دراز آورده‌ام ليكن چو مدح تو * نيارم تا به پايان ، عمر مىنارم به پايانش